خرید بک لینک
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام گفتم که من خود

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 5:15

گفت دانایى که گرگى خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جارى است پیکارى بزرگ روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست اى بسا انسان رنجور و پریش سخت پیچیده گلوى گرگ خویش اى بسا زورآفرین مردِ دلیر مانده در چنگال گرگ خود اسیر هرکه گرگش را دراندازد به

برچسب: نویسنده: آرتمیس اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 7:44

صفحه بندی